Search

زنان در سایه؛ نشاط وثوقی، مادر جذام ایران

بیدارزنی:

تاریخ مصاحبه: بهار ۹۵

فرانک فرید – در زمان‌های قدیم، بابا باغی نامی بود اسرارآمیز که هراس از بیماری واگیردار جذام را به ذهن می‌آوَرْد. این نام، چهره‌ی راهبه‌هایی را در ذهن تداعی می‌کرد که زندگی خود را وقف جذامیان کرده بودند، درحالی‌که آن زمان‌ها، همه از رفتن به آنجا امتناع می‌کردند. البته «خانه سیاه است» فروغ هم در همین‌جا فیلمبرداری شده بود؛ جایی دوردست‌ در غرب تبریز؛ اما کم‌کم مردم با این نام آشنا شدند و هول و هراس قبلی‌ فروریخت. این مهم میسر نشد مگر به همت دکتر محمدحسین مبین و همسرش نشاط وثوقی، و بقیه کارکنان بابا باغی و افراد خیّر. ازآنجاکه تمام مصاحبه‌ها و نوشته‌ها را در مورد دکتر مبین خوانده بودم و ایشان گفته بود «مردم لطف کرده به من نام پدر جذامیان ایران را داده‌اند، نشاط هم مادر جذامیان است؛ اصلاً او را در آنجا “آنا” صدا می‌کردند.» و می‌دانستم ماما بودنِ نشاط وثوقی او را بیشتر برازند‌ه‌ی این نام می‌کند: مادر جذامیان. اما چرا نام نشاط وثوقی چندان که باید مطرح نشد. سؤالم را با دختر آن‌ها شهرزاد مبین در میان گذاشتم و از او خواستم تا شهرزادی کند در گفتنِ قصه‌ی مادرش، تا شاید بتوانم در شناساندن بیشتر او قدمی بردارم. این زمانی بود که هنوز دکتر مبین از میان ما رخت برنبسته بود. البته فاصله افتاد بین این گفتن و شنیدن تا همین اواخر که دیگر شهرزاد پدرش را هم از دست داده بود و با تعریف خاطرات، تا لب‌هایش به خنده می‌‌نشست، چشمانش اشک‌بار می‌شد…


پدر شما به پدر جذام ایران معروف هستند و پاییز پیش که ایشان فوت کردند، نه‌تنها شما که شهر تبریز در از دست دادنِ این پزشک نیکنام و نویسنده و شاعرش، به ماتم نشست؛ پزشکی که بیش از پنجاه‌وپنج سال و تا آخرین روزهای حیات خود عاشقانه طبابت کرد. درباره‌ی ایشان می‌توان ساعت‌ها با شما سخن گفت، به‌خصوص این‌که شما سال‌ها در مطب همکارشان بودید. ولی همان‌طور که گفتم این دغدغه‌ی‌ همیشگی‌ام در مورد زنان برایم این سؤال را پیش آورد که چرا ما نام آقای دکتر مبین را مکرراً شنیده‌ایم اما نام و نقش مادرتان همیشه در سایه ماند. این از شهرت‌طلبیِ پدر شما نبود، حتی گمان می‌کنم این را از آقای دکتر علی‌اکبر ترابی، دوست صمیمی‌ پدرتان شنیده باشم که زمانی هرروز با پدر شما هم مسیر بودند، ولی ایشان در تمام آن مدت بروز ندادند که در آسایشگاه جذام‌ کار می‌کنند.

پدرم صرفاً قصد خدمت داشت و دوست داشت از غوغای شهر هم دور باشد، بنابراین سراغ کار در آسایشگاه جذامیان رفت. دهه‌های ۳۰ و ۴۰ جذام به‌ویژه در آذربایجان بیداد می‌کرد. او زمانی رئیس آسایشگاه بابا باغی شد که ۵۵۰ نفر بیمار جذامی در آن‌جا زندگی می‌کردند. او فقط خدمات پزشکی به بیماران ارائه نداد، بلکه آن‌جا را از جایی محقر که به «چهل اتاق» موسوم بود به شهرکی تبدیل کرد که جذامیان سراسر ایران را به آن‌جا منتقل ‌کردند. ولی به‌جرئت می‌توانم بگویم اگر مادرم نبود پدرم یک‌دهم این کارها را نمی‌توانست انجام دهد. دلیل این‌همه پرکاری پدرم این بود که از طرفی خیالش از خانه راحت بود و دلیل مهم دیگر این بود که مادرم با او همراه و همسو بود. آن‌ها قبل از این‌که ازدواج کنند همه‌چیز را سنجیده بودند. آشنایی آن‌ها به ۶-۷ سال قبل از ازدواجشان برمی‌گردد، یعنی زمانی که پدرم دانشجوی پزشکی و مادرم دانشجوی پزشکیاری در دانشگاه پزشکی تبریز بود.


در بیوگرافی‌ دست‌نوشته‌ی خانم نشاط وثوقی آمده، متولد ۱۳۱۰ مراغه است که در دوران تحصیلات متوسطه به تبریز آمده و در سال ۱۳۲۷ با دو سال تحصیل در رشته‌ی پزشکیاری و چهار سال تحصیل در رشته مامایی در سال ۱۳۳۳ فارغ‌التحصیل شده؛ در سال ۱۳۳۸ با دکتر مبین ازدواج کرده، در بیمارستان‌های خیریه، شهناز، شاپور کار کرده و … و بعد از ۲۰ سال خدمت، خودش را بازنشسته کرده است. چندین سال از این ۲۰ سال هم پابه‌پای پدرتان به بابا باغی رفته. آن‌ها هرچه از دستشان برمی‌آمده برای جذامیان و فرزندانشان انجام می‌داده‌اند. حالا این سؤال پیش می‌آید که پدر و مادرتان با این‌همه کار و وظیفه و مسئولیت، چطور به خانه و فرزندانشان می‌رسیدند؟

ما هیچ‌گاه کمبودی احساس نکردیم. حتی از گردش و تفریح هم بازنمی‌ماندیم. ما خانه‌ای پر از مهمان‌ و مسافر داشتیم و به خاطر ندارم مادرم حتی یک‌بار شکایتی از این بابت داشته باشد. او هرروز صبح بیست کیلومتر راه را همراه پدرم تا آسایشگاه می‌رفت. جالب این‌که ما هیچ‌گاه نمی‌شنیدیم این دو در منزل در مورد کارشان حرف و بحثی پیش بکشند. بعدها بود که من فهمیدم آن‌ها در آسایشگاه جذامیان کار می‌کنند. مادرم در آن‌جا مدیریت و سرپرستی شیرخوارگاه را به عهده گرفت تا جذامیان نگران فرزندانشان نباشند. او سرپرست همه کودکان سالمی شده بود که در آسایشگاه به دنیا می‌آمدند. مادرم مایحتاج زندگی آن‌ها را تأمین می‌کرد و … همه‌ی این‌ها در حالی‌ بود که مادرم صرفاً به‌عنوان دستیار پزشک و ماما در آن‌جا استخدام شده بود. مادرم بعد از بیست سال خدمت، خودش را بازنشسته کرد تا بیشتر به ماها برسد. درواقع کار زیاد او را فرسوده کرده بود.